نظام الدين شامى
80
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )
وظيفهء جنگ مرتّب مىداشتند و لشكرها به اطراف و نواحى بر سبيل ايلغار روانه فرمود تا غارتيدند و اسپ و گوسفند بىحدّ و حساب غنيمت گرفته بازگشتند درين اثنا يوسف صوفى نامهء فرستاد مضمون آنكه تا چند مسلمانان از طرفين در عذاب باشند و در ميانه هلاك شوند و بواسطهء نفس دو شخص جهانى خراب گردد وظيفهء آن است كه من و تو هردو در ميدان درآمده باهم سروپايى گرديم تا هركرا دولت ياورى كند غالب گشته مسلمانان ازين محنت خلاص يابند امير صاحبقران بدينمعنى خرّمى نموده فرمود كه سخنى منصفانه مىگويد و بران مزيدى متصوّر نيست و من هميشه اين آرزو مىداشتم و مىانديشيدم كه اگر گويم و درخواست كنم مبذول ندارد اين سخن بصواب است و ازين تجاوز نخواهيم كرد اين گفت و فى الحال جيبه پوشيده سوار شد نوبينان و امرا پيش آمدند و خواستند كه او را ازين معنى بازدارند التفات ننمود و گوش بسخنان ايشان نكرد امير حاجى سيف الدين بهادر زانو زده عنان بارگى گرفته عرضه داشت كه تا بندگان زنده باشند چگونه شايد كه مخدوم بنفس خود مباشر جنگ گردد امير صاحبقران در غضب رفت و او را سخنان سخت شنوانيده عنان از دست او بكشيد و بكنار خندق رسيده فرمود تا آواز دادند كه يوسف صوفى را بگوييد كه من برحسب ملتمس تو آمدم تو نيز بيرون آى تا بهبينيم كه حضرت عزّت كرا نصرت و ظفر مىدهد يوسف صوفى بترسيد و از گفته پشيمان شد و بهيچوجه جواب باز نيامد و جهانيان بر ان جرأت و دليرى و قوّت دل و كمال توكّل آفرين كردند و جبانت و بددلى و لاف دشمن بدانستند درين اثنا از طرف ترمد بوباوهء خربزه به حضرت امير صاحبقران آوردند فرمود كه اگرچه يوسف صوفى بىراه مخالفت مىورزد امّا چون ميان ما خويشى است نوباوه بىاو خوردن بىراه باشد آن را بر طبقى زرّين نهاده پيش او فرستاد يوسف صوفى بايستى كه در عوض آن در مقام تعظيم و حرمت داشت عذر خواستى و باضعاف بيلاكات فرستادى تا آن وحشت بالفت مبدّل شدى بفرمود تا آن خربزها در آب انداختند و طبق زرّين بدربانان بخشيد و در عقب دروازه گشوده با لشكرى مستعدّ پيگار از مردان نامدار بيرون آمدند اميرزادهء جهان عمر شيخ با بهادرانى كه در ركاب او بودند حمله كرده از آب گذشتند و تا شب جنگ درپيوستند بسيارى از سواران پياده شدند و از طرفين مردان مرد زخمدار و ناچيز گشتند و با اينهمه روى از هم نگردانيدند آخر الامر لشكر دشمن عاجز شد و بحصار درآمدند و انوشروان و ايلچى بوغا جنگهاى مردانه كردند و هردو را زخم رسانيده مجروح گردانيدند بعد از ان ايلچى بوغا صحّت يافت و انوشروان را اجل گريبان